فرهنگ سياسي به عنوان بخش مهم زمينه سياستهاي داخلي هر کشور به حساب مي آيد.
به تعبير ديگر ميان باورها و الگوهاي محيط اجتماعي و اقدامات سياسي دولتها رابطه وجود دارد اين رابطه آنچنان عميق است که اکثر جامعه شناسان و علماي سياسي معتقدند رفتارسياسي شهروندان، نخبگان و حکومت گران عمدتا خواستگاه فرهنگي دارد و بر اساس همين ملاک جوامع را به مشارکت جو، پيرو منش و کوچک انديش تقسيم کرده اند.
فرهنگ سياسي جامعه ما، ترکيب خاصي دارد که محصول تحولات تاريخي است، به قول يکي از صاحب نظران ويژگي کنوني جامعه ايران چند پارگي در فرهنگ سياسي است که حاصل همزيستي تاريخي فرهنگ ملي، فرهنگ ديني و فرهنگ غربي است
اين چند پارگي تحولات بسياري را به دنبال داشته است وقتي مجموعهاي از تضادها در قالب رفتار گروهي ظاهر ميشود گيج کننده ميگردد اگر چه بعد از انقلاب تلاش بسياري صورت پذيرفته است تا فرهنگ سياسي ايرانيان به سوي منبع واحد که همان مذهب شيعه است سوق پيدا کند و البته توفيقات بسياري هم به همراه داشته است اما فرهنگ سياسي ما ايرانيان همچنان تحت تاثير منابع متضاد ميباشد در نتيجه رفتارهاي متعارض را به همراه دارد
بنا بر اين همچنان در لايههايي از فرهنگ سياسي شاهد فرهنگ آمريت / ارادت سالاري، ميباشيم و برغم اينکه انقلاب اسلامي خود حاصل فرهنگ مشارکت جويي بود و در طول سي سال گذشته ساختارهايي سياسي بگونهايي در پي نهادينه سازي فرهنگ سياسي مشارکت جو بودند اما همچنان اين فرهنگ با فرهنگ پيرو منشي و کوچک منشي که برآمده از ساختار سياسي گذشته ميباشند، در تعارض است.
بخشي از مردم همچنان ترجيح ميدهند شهروند منفعل باشند و حاضر نيستند ريسک شهروند فعال را پذيرا باشند و حتي حاضرند به يک عضو خنثي تبديل شوند ولي ذهن و محيط خود را درگير سياست نکنند به عبارت ديگر فرهنگ انزوا و دوري جستن از سياست را به عنوان شرايط مطلوب براي خود ارزش گذاري کرده اند و آسايش را مساوي با دور بودن از سياست تعريف ميکنند.
فرهنگ کوچک منشي و پيرو منشي،ريشه تاريخي دارد متاسفانه بعضي قرائتهاي خاص از دينداري نيز مدد رسان اين فرهنگ گرديده است و براي آن ادبيات سازي هم صورت ميگيرد مثل اينکه گفته ميشود سياست به جز پدر سوختگي معنايي ندارد.
فرهنگ آمريت وکوچک منشي و ارادت سالاري اگر چه ريشه تاريخي دارد و محصول دهها سال نظام عمودي سلطنت بر اين کشور بود اما بعد از انقلاب نيز که اين فرهنگ به فرهنگ مشارکت جو تغيير يافت ولي بسياري از سياست مداران بدشان نميآيد که همچنان مردم تابع فرهنگ پيرو و عضو غير فعال جامعه باشند. فرهنگ مشارکت جو، شهروندان حق گرا و پرسشگر پرورش ميدهد. فرهنگ مشارکت جو، افکار عمومي را شاخص اصلي بر درستي يا نادرستي عملکرد مسئولان قرار ميدهد.
فرهنگ سياسي مشارکت جو، حس مسئولست عمومي را افزايش ميدهد و افراد خود را در مقابل سرنوشت جامعه شريک و مسئول بار ميآورد.به تعبير يکي از دانشمندان، حکومت تنها بر پايه افکار و عقايد تشکيل مييابد افکار عمومي به مثابه يک قاعده اخلاقي، نيروي نهفته در جوامع انساني است که رهبران را وادار به تبعيت ميکند.
فرجام سخن اينکه هنوز هم منابع فرهنگ سياسي ما متنوع و گاهي متضاداست و به همين دليل شاهد بروز رفتارهاي متناقض ميباشيم .هنوز لايهاي از فرهنگ سياسي ايرانيان را تجدد و غرب گرايي تشکيل ميدهد و برغم اينکه فرهنگ رسمي به سمت تقويت منابع ديني و شيعي ميباشد اما فرهنگ تجدد در رفتار اجتماعي نمودهاي خود را دارد و هنوز رفتار اقتصادي بخشي از مردم و رفتار اجتماعي تابعي از منابع غير ديني ميباشد تضاد ايجاد شده در رفتار افراد،مصاديق بسيار دارد که در حوصله اين نوشتار نيست. فرهنگ پوششي، فرهنگ مصرفي، فرهنگ تفريحي و فرهنگ اقتصادي بخش مهمي از مردم تحت تاثير لايه غربي منابع فرهنگ سياسي است.البته بخشي از رفتار مردم مثل دلبستگي به ادعيه و ائمه عليهم السلام همچنان تحت تاثير منابع ديني فرهنگ سياسي است به عبارتي اگرچه تاثير فرهنگ ديني و غربي در بين طبقات مختلف اجتماعي متفاوت است اما اين تفاوت تنها نمودهاي طبقاتي ندارد بلکه در بين طبقه واحد گاهي تضادهاي رفتاري بسياري به چشم ميخورد.
خلاصه در اينجا بناي تفسير جبري و ايجاد رابطهاي تک ساحتي بين فرهنگ سياسي و رفتار فردي و اجتماعي را ندارم چنانچه نميتوان منکر تاثير نحوه رفتار حاکمان بر فرهنگ عمومي مردم هم شدالناس علي دين ملوکهم ولي بخش مهمي از رفتار سياسي ما در زمين فرهنگ سياسي شکل، ظهور و بروز پيدا ميکند.
بي توجهي به فرهنگ سياسي،رفتارهاي ناموزون سياسي و کاريکاتوري را به همراه دارد .مردم در چنين جوامعي به “غير قابل پيش بيني بودن” تعبير و تفسير ميشوند .شکاف موجود در جامعه شامل شکاف طبقاتي،شکاف نخبگان و دولت،شکاف نسلها و شکاف نخبگان و تودهها همه در نتيجه چندپارگي است که در منابع فرهنگ سياسي وجود دارد.
اين در حاليستکه همواره رفتار سياسي مردم بدون فرهنگ سياسي آنان تحليل ميشود و در نتيجه نه هيچ گروهي از شکستهاي سياسي خود درس لازم را ميگيرد و نه گروههاي پيروز رمز پيروزي خود را براي تداوم در مييابند.