سرمقاله

راه‫های کاهش اثرات مخرب مصوبه اخیر مجلس!

محمدعلی وکیلی

*وحید رهجو-شلخته دست و پا می‌زند. گردنش را بالا می‌کشید تا زیر آب نرود اما زورش به آب نمی‌رسید.بالا تنه‌اش به چپ می‌رفت و پایین تنه‌اش به راست. انگار داشت دور خودش می‌چرخید.زانوی راستش شکسته بود. نمی‌توانست آن را برای شنا کردن با پای چپش هماهنگ کند.دوست داشتم بفهمم به چه فکر می‌کرد.حتما به مرگ. نبودن برای همیشه. فکر اینکه دارد آخرین لحظه‌های عمرش را می‌گذراند. یا شاید اصلا به چیزی فکر نمی‌کرد. ترس خفه شدن، فکرش را مختل کرده بود و مغزش فقط دستور دست و پا زدن برای رهایی را صادر می‌کرد. شاید هنوز ته دلش امید داشت. اینکه کمکی برسد.می‌گویند «آدمیزاد به امید زنده ست». ولی او که آدمیزاد نبود.دلم برایش سوخت.به هر بدبختی که بود کشیدمش بیرون. با اولین قدمی که روی خشکی برداشت از پشت روی زمین افتاد. اما سریع برگشت تا نفسش بالا بیاید. بالهایش رنگ لجن استخر را گرفته‌بود. تنه زردش هم به سبزی می‌زد. چپ‌و راست می‌شد. گیج بود. کمی صبر کرد تا جانی بگیرد. بعد بالهایش را تکان داد. سریع آنقدر که آب روی بالها به صورت من هم شتک کرد.اما نمی‌توانست بلند شود.تکرار کرد.چند بار. پاهایش را کج کرد تا اززمین نیرو بگیرد. ولی زانوی شکسته‌ش رمقی برایش باقی نگذاشته‌بود.چند قدم افتان و خیزان رفت و من هم دنبالش.فایده‌ای نداشت. خواستم بی‌خیالش شوم. اما دیدم مورچه‌ها کم کم دارند نزدیک می‌شوند. مثل برنامه‌های رازبقا برایش کمین زده بودند. گذاشتمش روی یک برگ خشک و دوباره توی حوض انداختمش تا لااقل از تاراج مورچه‌ها در امان باشد. ولی باز که دست و پا زدن و عجزش از شنا کردن را دیدم پشیمان شدم. گفتم او که قرار است اول و آخر بمیرد. پس چرا غذای یک مشت مورچه گرسنه و دربه در نشود؟ دوباره عملیات غریق‌ نجات را انجام دادم. با همان برگ از آب کشیدمش بیرون و سپردمش به دست سرنوشت. یا زنده می‌ماند که بعید بود یا غذای سخت‌کوش‌ترین موجودات جهان می‌شد. چند ساعت بعد که برگشتم هنوز زنده بود. نیمه‌جانی سخت‌جان. دستها و شاخکهایش آرام تکان می‌خوردند. دورش سیاه بود از مورچه‌های ریز حیاط. یک دسته پایش را روی دوششان گذاشته و به خانه می‌بردند. یک دسته هم مشغول کندن سرش بودند. در حالی که زنبور هنوز جان داشت و قافله حمل کننده اعضای بدنش را تماشا می‌کرد. کم‌کم شاخکهایش هم از کار افتادند. با دیدن این یغماگری بی رحمانه لشگر مورچه ها، درگیر افکار فلسفی و هستی شناسانه عجیبی شدم. چیزهایی که تا به حال به آن فکر هم نکرده بودم. اینکه کار درست کدام است و اساسا می‌توان به اصل تنازع بقا معتقد بود؟ اول گفتم کاش می‌گذاشتم در آب بماند.غرق شدن بهتر از زنده‌زنده، مثله شدن بود. اما مورچه‌ها چه گناهی کردند؟ چه پاسخی برای گرسنگی آنها داشتم؟ میان بودن یا نبودن، کشتن یا نکشتن و خوردن یا نخوردن دو جانور ریز و بی تاثیر در زندگی‌ام حیران و سردرگم شدم. حتی مبتلا به عذاب وجدان برای گرفتن تصمیمی غلط. آنقدر که خواستم مورچه‌های قاتل و مثله کننده بدن زنبور را بکشم. اما این هم اشتباهی دیگر بود. اصلا شاید خود زنبور هم بدش نمی‌آمد که دیگران می‌توانستند بعد از مرگش، از اعضای بدنش استفاده‌ی بهینه کنند. این یک امر منطقی‌ست و امروزه خیلی هم رایج و مورد احترام است. اما چیزی که من را ناراحت کرد، زنده زنده کشته شدن زنبور بود. آهسته آهسته مردن، بدترین مرگ‌هاست. کاش عملیات تشریح و تاراج، بعد از مرگ کامل زنبور انجام می‌شد. کاش زنبور سخت‌جانی نمی‌کرد و خیلی زودتر از تکه تکه شدن می‌مرد. کاش اصلا آن زنبور و همه موجودات دیگر مثل عقرب بودند و در شرایط سخت و بحرانی، می‌توانستند خودشان را با نیش خودشان از مسلخی این چنینی خلاص کنند.

ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام