سرمقاله

هوشیاری در برابر دشمنان

جلال خوش چهره

مسعود قادری آذر-توی باغ نبود. در همین فکرها بود که آدم وقتی جایی منتظر است و کاری برای انجام دادن ندارد، درگیرش می‌شود. جوان در ایستگاه منتظر مترو بود. «واسه ناهار برنجو گرم کنم یا املت درست کنم؟» «این یارو کی می‌خواد تلفنو جواب بده؟» «امروز چندمه؟ واسه کرایه خونه پول کم نیارم؟» «کاش سرِ کار دستشویی می‌رفتم!» «اون یارو کیه زُل زده به من؟»
دید دارد صدایش می‌کند. آن طرف ریلِ قطارها، صاف روبروی جوانِ روی صندلی، ایستاده بود و صدایش انگار نمی‌رسید. با حرکات دست اشارات نامفهومی می‌کرد تا او را متوجه خود کند. هر قدر به زبان بدن طرف مقابل دقت کرد، کمتر دستگیرش شد. سمت چپش را نگاه کرد، پیرمردی قد بلند بود با کت و شلواری کهنه و کراواتی چروک و داشت خوابش می‌گرفت. پیرمرد متوجه نگاهش شد، سرش را چرخاند سمتش و مترصد شنیدن حرفی شد. می‌خواست جوان آغاز کند تا او تمام نکند. تا بگوید از زمانِ «اون خدا بیامرز» و ارزانی و مسجد و میخانه و انقلاب و بعد هم تجارت موفقش که به خیانت شریک ختم می‌شود. حرف برای گفتن زیاد داشت. جوان اما سرش را چرخاند و سمت راستش را نگاه کرد و پسری را دید که به او پشت کرده و دارد با دختر بغل دستش حرف می‌زند. دختر که رو به پسر بود، سرش را اندکی به راست متمایل کرد و با دیدن نگاه جوان حرفش را قطع کرد. پسر در همان حال که به سمت دختر خم شده بود، گردنش را صد و هشتاد درجه چرخاند و نگاهِ ابتدا متعجب و سپس خشمناکی به جوان انداخت. جوان دوباره طرف مقابل را نگاه کرد که هنوز دست و پا می‌زد. به نظرش آمد که ان‌شالله با این‌ها کار ندارد و خودم را می‌خواهد. به خودش رجوع کرد. پیرهنش را نگاه کرد بلکه مقداری از دماغش یا از فضولات پرندگان ظاهرش را تابلو کرده باشد. خبری نبود. پشت سرش چی؟ شاید مار پایتونی از سقف آویزان است و آماده است کله‌اش را ببلعد. دید یک نقاشی برجسته روی دیوار است که تاکنون ندیده، تعجب کرد و محو تماشایش شد. چندین ثانیه بعد یاد آن طرفی افتاد و فکر کرد که برود جلو تا صدایش برسد. آمد بلند شود که قطار آن‌ طرف –که همیشه زودتر از این طرف می‌آید- داخل شد و ارتباط را قطع کرد.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام