| قصه کودکان جنگ |
|
گروه گزارش-گزارش امروز نگاهي به حقوق کودکان دردوران جنگ دارد. پس ازجنگ جهاني دوم، در اعلاميه جهاني حقوق بشر که در سال 1948 به تصويب رسيد، به طور محدود به حقوق کودکان اشاره گرديد. اما وضعيت خاص کودکان و تضييع حقوق آنها به ويژه در دشمنيهاي مسلحانه و آسيب پذيري اين قشردرطول جنگ جهاني دوم، ضرورت توجه به حقوق کودکان وحمايت از آنان را در يک سند مجزا و خاص مشخص نمود. در سال 1959 پيش نويس موقتي اعلاميه جهاني حقوق کودک توسط کمسيون حقوق بشر به شوراي اقتصادي و اجتماعي سازمان ارائه گرديد و تصويب شد که در واقع اساس و بنياد کنوانسيون حقوق کودک را پي ريزي کرد. پيمان نامه حقوق کودک در سال 1989 به تصويب سازمان ملل رسيد و در سال 1990 قريب 20 کشور و هم اينک بيش از 190 دولت با امضاي خود به اجراي مفاد آن متعهد شده اند. اين کنوانسيون با 54 ماده حقوقي درتعريف کودک آورده است: کنوانسيون حقوق کودک در ماده (1) خود کودک را چنين تعريف مي کند: "منظور از کودک افراد انساني زير 18 سال است، مگر آنکه طبق قانون قابل اجرا در مورد کودک، سن بلوغ کمتر تشخيص داده شود". بنابراين در ساختار حقوق کودک مباني حقوقي و انساني که درذيل آمده است مورد تاکيد است: عدم تبعيض جنسي، نژادي، قوميتي و ديني;حق حيات، بقا و رشد; احترام به ديدگاه کودک; عدم شکنجه و باز داشت و زنداني کردن کودکان; آزادي انديشه و دين و شرکت در اجتماعات; حق تامين بويژه در موقع بي سرپرستي; تامين اجتماعي; بيمه و بهداشت و درمان; آموزش اجباري، زبان مادري و حق تفريح. افسانه باورصاد-صبح بود، يک صبح ساکت، و در خيابان ها پرنده هم پر نمي زد. بعد از حمله موشکي شب قبل انگار هيچ آدم زنده اي در شهر نبود، و بابا در سکوت خاکستري اول صبح مي راند.چند ساله بودم؟ سه؟ چهار؟ بيش تر نبود. با پيراهن و شلوار قرمز راحتي ديشب، بي حرکت مثل عروسک کوچکي روي صندلي عقب نشسته بودم و نگاه مي کردم به روسري ظريف مامان و دست هاي ضخيم بابا که روي فرمان بود.چه قدر همه جا ساکت بود. گوش هام هنوز از سکوت آن اول صبح سنگين است،سنگيني اش جوري است که هرچه مي خواهم از آن فرار کنم نمي شود، انگار اين سنگيني هيچ وقت سايه از سر آن صبح ساکت بر نمي دارد و هيچ راهي نيست جز اين که هر بار همان جور بر صندلي عقب ماشين بنشينم و از آن خيابان بگذرم، از آن خيابان هيچ راهي براي فرار ندارم.هيچ راه ديگري جز آن خيابان نبود، خيابان هاي اصلي شهر بسته بود، موشک ها به همه جاي شهر خورده بود. فرق بين بمباران و حمله موشکي اين بود که از هر چند بمب، ممکن بود چند تا عمل نکند و چند تا هم به اين ور و آن ور بخورد، ولي موشک هميشه کارش را خوب مي دانست. هر بمب يک خانه را خراب مي کرد ولي هر موشک يک محله را محو مي کرد، يک کوچه با همه خانه هايش، و از آن تنها يک گودال عميق و وسيع مي ماند، و اين ها را خوب يادم هست، از بس آن سال ها از کنار کوچه هاي ويران گذشتيم.بابا براي رفتن از اين سر شهر به آن سر شهر هيچ راهي نداشت جز آن که از خيابان هاي فرعي و کوچه و پس کوچه ها بگذرد. از کنار مغازه هايي که کرکره هايشان از انفجار کج و کوله شده بود مي گذشتيم و هرچه پيش مي رفتيم گرد و غبار نابودي و ويراني و نيستي روي در و ديوار خيابان بيش تر مي شد، يکي از موشک ها به جايي در آن خيابان خورده بود.هنوز همه چيز آن صبح مانده، جايي زير انبوه چيزهايي که از جنگ دارم، و هيچ وقت نشد که زير تلنبار چيزها له بشوند و راحت شوم. هنوز همه چيز مثل همان روز است، انگار هر بار چهار ساله مي شوم و چشم هاي مورب ام سر برمي گردانند و از شيشه بيرون را نگاه مي کنند.سر برگرداندم و بيرون را نگاه کردم. بابا آرام مي راند و هر سه مبهوت نگاه مي کرديم. گودالي عميق حفر شده بود و هيچ نشاني از هيچ چيز در آن نبود. عمقش به چشم هاي کودکانه ام اندازه دره اي عميق بود که ته آن را از توي ماشين نمي ديدم. آرام نگاهم از گودال کنار خيابان بلند شد و بالا رفت و همان بالا ماند. بابا اشاره اي به مامان داد و مامان فوري ولي آرام گفت: افسانه، بيرون را نگاه نکن. من داشتم نگاه مي کردم.آن بالا بود، روي تير چراغ برق، زني آويزان. دولا و معلق مانده بود، دست هايش بين زمين و آسمان بود و پاهايش را نديدم. پيرهنش سفيد بود با گل هاي ريز، و موهاي سياهش ريخته بود پايين. موهايش موج داشت، انگار از بالاي تير چراغ برق موهاي دنباله دارش چين مي خورد و مي وزيد.همه چيزش با همه جزئيات ثبت شد. سفيدي پيراهنش با هيچ چيز از يادم پاک نمي شود و سياهي موهايش هنوز جايي دور، ته آن سال ها دارد مي وزد.هيچ وقت نخواستم باور کنم که آن زن، آن صبح روي پايه برق آويزان بود، نخواستم باور کنم موج انفجار موشک از رختخواب بلندش کرده بود و پرت اش کرده بود آن جا، نخواستم باور کنم که ديده بودم اش.هنوز موهايش دارند مي وزند. هنوز وقتي موهايم بلند مي شوند تاب نمي آورم، شانه شان که مي زنم، مي زند به سرم و موهايم سياهي مي روند جلوي چشم هام و انگار از جايي آويزان مي شوم، بين زمين و آسمان.شايد براي او است که هيچ وقت تحمل موهاي بلند را نداشته ام.به گزارش ايسنا، با نگاهي به آمار کودکان کشته شده ايراني در هشت سال جنگ تحميلي که در شهرهاي بي دفاع، آماج حمله هاي وحشيانه مي شدند، نقض هر قانون انساني را آشکارا مي بينيم. کودکان بي دفاعي که بي هيچ گناهي در خون خود غلطيدند و امروز پس از سال ها از پايان جنگ تحميلي حتي سنگ هاي مزار کوچک آنان نيز در معصوميتي خاموش به گرد و غبار فراموشي سپرده شده است.آمار کلي شهداي جنگ تحميلي 213 هزار و 255 نفر بوده که از اين تعداد، 155 هزار و 81 نفر در درگيري مستقيم با دشمن، 16 هزار و154 نفر در حملات دشمن به شهرها، 11هزار و 814 نفر در حوادث متفرقه و 9889 نفر به ديگر دلايل شهيد شده اند.از مجموع شهدا، 7 هزار و54 نفر 14 سال و کمتر داشته اند که از اين تعداد، 2 هزار و 906 نفر در سنين ابتدايي کودکي بوده اند.65 هزار و 575 نفر 15 تا 19 ساله، 87 هزار و 106 نفر بين 20 تا 23 ساله، 22 هزار و 703 نفر بين 24 تا 29 ساله و 30 هزار و 817 نفر نيز 30 ساله و بالاتربوده اند.در اين سو، ولي، کودکاني از سال هاي جنگ مانده اند که امروز در نيمه هاي جواني هنوز بار اضطراب و وحشت کودکي را به دوش مي کشند و بي شک هويت و زندگي آنان تا به آخر با حادثه هاي ناگوار آن روزها عجين خواهد ماند. کودکان زخم خورده اي که بي راه نيست اگر بگوييم جانبازان روحي هشت سال جنگ تحميلي عراق عليه شهرهاي مظلوم کشورمان بوده اند.آنان که سال هاي کودکي را در وحشت شب هاي بمباران گم کرده اند، امروز شاهدان خاموش هشت سال تجاوز وحشيانه دشمن به حريم آسمان شهرهاي اين سرزمين اند.اين بازماندگان، بسيار بيشتر از کودکان کوچکي هستند که زندگي کوتاهشان زير سنگيني آوار و خاک به پايان رسيد. اينان که مانده اند، روزگاري دارند غريب.«ندا عاليوند» که در شهر هفت تپه خوزستان به دنيا آمده است،مي گويد: توي جنگ بزرگ شدم. مضطرب شدن از آن موقع به سراغم آمد، از همان وقت ها که فاصله بين آژير قرمز و سفيد را سکوت مي کردم و ناخن مي جويدم. يک روز از آن روزها بود که هرگز وضعيت سفيد نشد و ديگر آرامش به محله ما برنگشت، حتي الان که سال هاي سال از آن روز مي گذرد.ندا مي گويد: 22 مهر سال ;66 آن روز به محل تولدم، هفت تپه، و محله اي که در آن بزرگ شدم، حمله هوايي شد. صداي وحشتناک هواپيما قلبم را از جا کند. مادر ما را محکم ميان بازوهايش گرفته بود و "الله اکبر" مي گفت... آن روز برگي از زندگي من ورق خورد و من ماندم. اما فردا...ديگر صندلي فاطمه و سعيده در کلاس ما خالي بود. به صندلي هاي خاليشان که نگاه مي کردم مضطرب مي شدم و ناخن مي جويدم.سکينه سلمان دريس، ماهشهري است. او مي گويد: پنج ساله بودم. بابايم جبهه بود. آن روز با برادرهايم در حياط خانه بازي مي کرديم. صدايي مثل صداي موتورگازي از دور آمد. صداي وحشتناکي بود. من نفهميدم صداي چيست ولي داداشم گفت: بچه ها فرار کنيم! بعد از آن ديگر چيزي يادم نيست، فقط يادم هست که همه چيز وحشتناک بود، ناگهان باد شديدي آمد و همه چيز را به هم ريخت و ديگر چيزي نفهميدم.دو هفته بعد از کما درآمدم.برايم گفته اند که مرا از زير آوار بيرون آوردند. پاهايم از زير خرابه هاي خانه مان بيرون مانده بود. برادر کوچکم که هنوز دو ساله نشده بود کاملا زير آوار بود. او را به سختي نجات دادند. مادرم در انفجار خانه مان به چندين متر دورتر از خانه پرت شده بود. بمب توي خانه ما خورده بود. صورت من هم از شدت جراحت قابل تشخيص نبود.وقتي مرا از آوار بيرون آوردند تا به بيمارستان بردند به هوش بودم، مي ديدم که سر تا پايم از خون قرمز شده، فکر مي کردم چيزي روي سرم ريخته اند، هيچ چيز را نمي فهميدم. خانه ما با خاک يکسان شده بود. مي گويند عمويم که آمده بود ما را از زير آوار دربياورد نمي توانست تشخيص دهد خانه ما کجاي آن کوچه بوده است چون خانه هاي همسايه ها هم ويران شده بودند.سکينه مي گويد: وقتي به هوش آمدم و مرا از بيمارستان به خانه بردند هنوز نمي فهميدم چه شده است، فقط مي ديدم که مراسم عزاداري است. نمي دانستم که مراسم عزاداري پدرم است. همزمان با خراب شدن خانه مان، پدرم هم در جبهه شهيد شده بود. وقتي ما در بيمارستان بوديم خبر شهادت او را به ماهشهر آورده بودند.بعد از آن بمباران، همه ماهشهر عزادار بود، هر خانواده اي در آن بمباران کسي را از دست داده بود.او مي گويد: حالا که سال ها گذشته است نگراني هميشه با من است. از جنگ خيلي مي ترسم و از اينکه بار ديگر جنگي اتفاق بيافتد، وحشت دارم. آوارگي و خراب شدن خانه مان و از دست دادن پدرم همه با هم يک جا بر سر ما آمد. خانه مان با خاک يکسان شد. بعد از آن نه خانه داشتيم و نه پدر.آرامشي که حالا بقيه دارند را من ندارم. از صداها خيلي مي ترسم. حتي از همين صداي موتورسيکلت هم وحشت دارم. وحشت جنگ جبران ناپذير است.پدر به خانواده امنيت مي دهد، من، پدرم و خانه مان را يکجا از دست دادم. بقيه خيالشان هميشه راحت است که پدري هست ولي من نه. وجودش در زندگي ام هميشه لازم بود، ولي من پدر نداشتم. نگراني و ترس و اضطراب چيزي است که بعد از خراب شدن خانه مان بر سرم برايم باقي مانده است.زهره محمدي زاده سال هاي جنگ را در مسجدسليمان گذرانده است. او مي گويد: 26 خرداد 64 بود. من کلاس اول راهنمايي بودم. صبح که بيدار شدم مادرم سفره صبحانه برايم چيد. خواهرم، گلپر، شب را خانه خاله مان مانده بود.دور بر خانه ما حسابي موشک خورده بود ولي تا آن روز موشک راه کج نکرده بود و به خانه ما اصابت نکرده بود. ما هنوز سالم مانده بوديم.ساعت 8 صبح موشک زدند. همه چيز به هم ريخت. خاک از زمين و آسمان مي ريخت. برادر کوچکم زود از خانه بيرون رفت تا ببيند موشک به کجا خورده است. با پاهاي خوني برگشت و گفت: نزديکي هاي خانه خاله را زده اند. ما باز هم فکر نکرديم که ممکن است براي گلپر اتفاقي افتاده باشد. دايي ام آمد و گفت: زود سوار شويد که از شهر بيرون برويم. الان دوباره مي زنند. مادرم گفت: نه، اول برويم گلپر را برداريم.رفتيم. گفتند گلپر را به بيمارستان برده اند. گلپر وقت حمله موشکي جلوي در ورودي خانه در اتاق نشسته بود. موج انفجار درها و پنجره ها را از جا کنده بود و خورد کرده بود. چيز سنگيني که نفهميديم چه بود به گوشه ابروي او خورده بود.گلپر را دو ساعت بعد با هلي کوپتر به اهواز منتقل کردند. آن روزها بيمارستان گلستان سرو سامان درست و حسابي نداشت. جنگ بود و هيچ چيز درست انجام نمي شد. او را يک پزشک که طرح اش را در اهواز مي گذراند عمل کرد. تجربه نداشت. او بعد از عمل به کما رفت. هفته بعد و دوم تيرماه گلپر را به خاک سپرديم. او 16 ساله بود.تا قبل از کشته شدن گلپر، مادرم ما را از اين شهر به آن شهر و از اين محله به آن محله مي برد تا زنده بمانيم و موشک بر سر ما فرود نيايد. آخر سر اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد. آن قدر اين ور و آن ور آواره بوديم ولي قرار بود اين اتفاق بيافتد و کاري نمي شد کرد.زهره مي گويد: هرچه بگويم از خاطرات آن روزها کم است. زندگي مان تباه شد، ما همان روزها مرديم.شب ها تا آقام به خانه نمي آمد نمي خوابيدم. آقام ارتشي بود. مي ترسيدم. هر شب با فکر مرگ مي خوابيديم. آن وقت ها، وقت بمباران و موشک باران مادرم «امن يجيب...» را با گويش بختياري برايمان مي خواند تا برايش بمانيم. من که کودکي بودم همان جور که مادرم مي خواند آن را ياد گرفتم و وقت ترس مي خواندم. معني اش را نمي دانستم فقط مي خواندمش. بعدها فهميدم که معني اش چيست.و مي گويد: هميشه « شعري براي جنگ» قيصر امين پور را مي خوانم. فکر مي کنم حال ما را اين شعر خيلي درست و واقعي مي گويد. هنوز وقتي مي ترسم يا چيزي مي شود اين جاي شعر يادم مي آيد: ديگر ستارگان را/حتي/هيچ اعتماد نيست/شايد ستاره ها/شبگردهاي دشمن ما باشند/اينجا/حتي/از انفجار ماه تعجب نمي کنند/اينجا/تنها ستارگان/از برج هاي فاصله مي بينند/که شب چقدر موقع منفوري است/اما اگر ستاره زبان مي داشت/چه شعرها که از بد شب مي گفت/گوياتر از زبان من گنگ./نمي دانم، ولي اين که مي گويد "اينجا حتي از انفجار ماه تعجب نمي کنند"، انگار همان حال ما است./ شيما عباس زاده که سال هاي کودکي را در شوشتر سپري کرده است، مي گويد: من آن روز در مهد کودک بودم، ظهر بود، يادم هست. سه ساله بودم. سالني که ما بچه ها در آن بازي مي کرديم خيلي بزرگ بود، مهدکودک ما در کنار کارخانه شرکت کشت و صنعت ني شکر کارون بود. پدر و مادرم کارمند اين شرکت بودند. داشتم بازي مي کردم که به کارخانه حمله هوايي شد. در آن حمله همکارهاي پدر و مادرم شهيد شدند.وقتي که بمباران شد، شيشه هاي مهد کودک شکست و فرو ريخت، ما بچه ها وحشت زده و مبهوت بوديم. من از وحشت و ترس درد را حس نمي کردم، فقط سرم را که پايين انداختم از ديدن پايم که خون تازه از آن جاري بود و لباس هايم که از خون سرخ شده بود، جيغ کشيدم و گريه کردم.خاله زينب، مربي مهدکودک مرا که سرگردان ميان خرده شيشه ها و گرد غبار انفجار مانده بودم، بغل کرد و من که به دنبال پناهي مي گشتم آرام سرم را بلند کردم و به او گفتم: مرا دوست داري؟شيما ادامه مي دهد: بچه هاي مهد کودک که زخمي شده بوديم را به بيمارستان بردند، با سر و روي خونين در صف ايستاده بوديم تا به نوبت به ما برسند. همان جا مي ديديم که زخمي ها و شهيدها را به بيمارستان مي آوردند. من هيچ وقت فراموش نمي کنم. من از کودکي ام چيز زيادي به ياد ندارم ولي آن روز را با همه لحظه هايش خوب يادم هست و هميشه آن وحشت و ترس همراه من است. هنوز مي ترسم.آذر بهادري که اهل مسجدسليمان است،مي گويد: ما جنگ زده بوديم. به خاطر حمله هاي هوايي و موشکي، بابايم من و خواهرهايم را به روستايي در نزديکي شهر برده بود و ما در خانه اي در روستا زندگي مي کرديم.آن روزها وقتي حمله هوايي مي شد، راديو اعلام مي کرد که چه مناطقي از شهرها بمباران شده است. داشتيم به گزارش راديو گوش مي داديم که بدانيم در حمله هواپيماها به شهرمان کجاي شهر خراب شده است. توي راديو داشت درست نشاني خانه ما را مي داد. دلم ريخت، انگار همه دنيا خراب شده بود. ديگر فکر مي کردم پدرم کشته شده و خانه مان هم ويران شده است. از وحشت فکر از دست دادن او بهت زده بودم.کمي بعد پدرم به خانه روستايي مان آمد. او زنده مانده بود ولي خدا مي داند چه بر سرم گذشت تا او آمد.آذر مي گويد: از جنگ خيلي وقت گذشته است، من آن وقت ها شش ساله بودم ولي آزار آن روزها هميشه با من است. ترس از دست دادن و وحشت تقديرهاي ناگهاني هنوز در زندگي من مانده است، جنگ پر از ترس بود.ندا شفيعي که انديمشکي است، مي گويد: من پنج ساله بودم. صبح زود همه دور سفره صبحانه بوديم، من رفتم و کنار پدرم نشستم و به او تکيه دادم، بعد ديگر هيچ چيز يادم نيست تا وقتي که به هوش آمدم. موشک به خانه همسايه خورده بود و خانه ما هم با خاک يکسان شد. من زير آوار مانده بودم.برايم تعريف کرده اند که هرچه گشتند، در خرابه هاي خانه مان مرا پيدا نکردند تا اين که دستم را مي بينند که از زير آوار بيرون زده بود. برادر هشت ساله ام که ترکش به نزديکي قلبش خورده بود، با دست هاي خودش آوار را کنار زد و مرا بيرون آورد. مي گويند پدرم همان طور که با وحشت مرا از برادرم گرفته و بغل کرده بود، سرگردان مي رفت و مي گفت: دخترم کجاست؟من که از ناحيه سر مجروح شده بودم، تا سه روز بعد در کما ماندم.او مي گويد: انديمشک شهري جنگي بود. اصلا به خاطر گذر خط آهن از انديمشک و نزديکي شهر به مناطق جنگي، ايستگاه نيروهايي بود که به جبهه اعزام مي شدند. يک روز که با دو خواهر بزرگترم به مدرسه مي رفتيم، با ديدن جمعيت انبوه سربازهايي که براي انتقال به جبهه در ايستگاه انديمشک پياده شده بودند و در ميدان اصلي شهر منتظر بودند، خواهرم گفت: امروز با اين همه نيرو که در انديمشک پياده شده اند، خدا رحم کند، حتما به شهر حمله مي شود.ما به مدرسه رفتيم. من دبستاني بودم و آن ها در دبيرستان کنار مدرسه ما درس مي خواندند. چيزي نگذشت که حمله هوايي آغاز شد. همه با وحشت از مدرسه بيرون دويديم. آن روز، همان روزي بود که هيچ انديمشکي آن را فراموش نمي کند، روزي که 57 هواپيماي جنگي عراقي يک ساعت و نيم بر سر شهر کوچک و بي دفاع انديمشک پرواز کردند و جولان دادند و بي وقفه بمب ريختند.من و دو خواهرم و دوست آن ها در خيابان مي دويديم. دوست خواهرهايم از ما جدا شد و توي بازار دويد، او چند دقيقه بعد کشته شد. در هر قدم صداي انفجار را نزديکمان مي شنيديم. به ميدان اصلي که رسيديم ناگهان يکي از سربازهاي اعزامي بر سر خواهرهايم فرياد کشيد: بمانيد، جلوتر نرويد، همين جا روي زمين بخوابيد. و مرا گرفت و زير دستهايش پنهان کرد.من فقط مي دانستم که ما زنده نمي مانيم. صداي خواهرهايم که آن طرفتر روي زمين دراز کشيده بودند را مي شنيدم که فرياد مي زدند: "لا اله الا الله"... بعد ناگهان خواهرم گفت: آخ... نمي دانستم چه شده است، دست سرباز جلوي چشمهايم را گرفته بود که چيزي نبينم. ما همان جور مانديم تا هواپيماها رفتند. نمي دانم چه طور زنده مانديم، فقط من و دو خواهرم و آن سرباز.سرمان را که از روي زمين بلند کرديم، آن چه ديديم وحشتناک بود. ما بوديم و انبوه جنازه هاي سربازهاي اعزامي که دور تا دور ما تکه تکه شده بودند و هر تکه روي زمين افتاده بود. وحشتناک بود، وحشتناک. تن سربازي از کمر نصف شده بود و جلوي روي ما افتاده بود. وقت اصابت ترکش او داشت مي دويد و دستش که از تن جدا شد افتاده بود روي کمر خواهرم، شهلا. آخ او براي آن بود.در خانه وقتي از پچ پچ مادر و زن عمويم فهميدم که خون آن شهيد روي مانتوي سرمه اي مدرسه ام پاشيده و خشک شده و من متوجه نشده ام، با وحشت جيغ مي کشيدم و مي دويدم و دکمه هاي مانتو را باز مي کردم تا از خودم دورش کنم. ديگر هيچ وقت آن مانتو را نپوشيدم.آن روز سرباز من و خواهرانم را به خانه مان رساند و رفت. موج انفجار او را گرفته بود و حال خوشي نداشت. خيلي دلم مي خواهد بدانم آن سرباز که بود؟، حالا کجاست؟. اگر او نبود ما هم کشته مي شديم، حتما کشته مي شديم.و ادامه مي دهد: از جنگ متنفرم، از همه چيز مي ترسم، هنوز وحشت آن سال ها همراه زندگي من است و مي دانم که هيچ وقت رهايم نمي کند. *** جنگ عاملي است که تمام مناسبات را خدشه دار کرده و خود به عنوان مانعي بزرگ در برابر رشد و سلامت فرد، جامعه و توسعه قد علم مي کند.جهاني شدن و وابستگي متقابل اعضاي بشر به يکديگر در عين به وجود آوردن فرصت هاي نوين، سبب چالش هاي جديدي در درون و بين جوامع مي گردد. بنابراين اعضاي اين جوامع اعم از توسعه يافته و يا در حال توسعه نيز با فرصت ها و تهديدهاي نويني، متفاوت با گذشته مواجه خواهند شد. حال با توجه به فرايند فوق الذکر و نگراني هاي بشر ازجنگ که همواره در طول دوران زندگي دغدغه اصلي او بوده و خواهد بود چه بايد کرد؟طرفداران صلح در ژانويه 2005 روزهاي 19 و 20 مارس (29 و 30 اسفند) را به بهانه سالروز حمله آمريکا به عراق روزهاي جهاني مقابله با جنگ و دفاع از صلح اعلام کردند. زيرا جنگ نه تنها کودکان بلکه تمامي کره زمين را در خطر انهدام و نابودي قرار خواهد داد. بنابراين اقدام بر عليه جنگ و پايداري در دفاع از صلح را همه افراد بشر بايد در دستور کار خود قرار دهند.خانواده اي که در فضاي جنگ زيست مي کند قادر به ارائه الگو هاي صحيح تربيتي واحترام به کودکان خود نخواهد بود. زيرا اضطراب ناشي از کمبودها، مرگ، جدايي ها، محروميت ها و... که جنگ بر خانواده تحميل مي کند، بستري است براي تربيت کودکان پرخاشگر، بدون اعتماد به نفس و بي مدارا در برابر ديگران.کودک از کنش هاي ديگران اعم از بزرگ ترها، گروه هم سالان و ديگراني که در اطراف او حضور دارند، الگوبرداري مي کند و اين الگوبرداري مهارت هاي ارتباطي او را شکل مي دهد.چرخه جنگ با اثر تخريبي خود عواقب غيرقابل جبراني بر هنجارهاي خانوادگي و اجتماعي مي گذارد. بررسي ها نشان داده است که خانواده و عوامل اجتماعي در نوع واکنش کودک به شبيه سازي هاي خشونت آميز بسيار تاثير مي گذارند و نکته مهم تر اين که تاثير جنگ و خشونت در محيط اجتماعي بر روي کودکاني که خانواده هايشان رفتارهاي خشن دارند موثرتر بوده است.صلح به معناي همزيستي مسالمت آميز، تحمل و احترام به همه تفاوت ها و تکثرها است. بنابراين اگر کودکان به گونه اي زيست کنند که عشق ورزيدن بدون قيد و شرط را تجربه نمايند، ياد خواهند گرفت که عشق بورزند و اگر با احساس امنيت زندگي کنند، مي آموزند که به ديگران اعتماد کنند.بنابراين ترويج صلح صرفا به بيان محدود نمي شود بلکه مستلزم فرآيند عميق تري براي تثبيت فرهنگ و ارزش هاي مبتني بر صلح در تمامي بخش هاي جامعه است.اين فرآيند از زمان کودکي آغاز مي شود و با افزايش امکاناتي چون،آموزش، قادرسازي مردم در ايفاي نقش هاي موثر در حيطه هاي گوناگون و تشويق به رشد گروه هاي جامعه مدني و ساير نهادهاي غيررسمي ادامه مي يابد.بدين ترتيب بناي صلح را بايد از کودکان آغاز کرد، از آنچه آنها در فرآيند رشد مي آموزند و اين مهم امکان پذير نخواهد بود مگر با عزم راسخ همه بازيگران و دست اندرکاران جهاني و ملي.براساس مفاد ماده 28 کنوانسيون جهاني حقوق کودک " کشورهاي عضو متعهد مي شوند که هنگام مخاصمات مسلحانه اي که با کودکان ارتباط پيدا مي کند، مقررات حقوق بين المللي بشردوستانه قابل اعمال را محترم بشمارند و احترام به مقررات مذکور را تضمين کنند." *** گفته ام زندگي ام را روزگار هرجا که برد، بعد از مرگ مرا بياورند و به خاک خوزستان بسپارند. روزي آخر، در اين خاک آرام مي گيرم و راحت مي شوم از اين دلهره هاي دور که بوي اشک و خون و ترس مي دهند. اين خاک با من مهرباني مي کند، همين خاک که تن خونين هم کلاسي ها و همسايه ها و همشهري هايم را آرام داد.
|
|
|
|