جستجو
  نسخه شماره 1408 - 1387/11/20 - 20 بهمن 1387 - 12صفر 1430- 8 فوريه 2009 - سال پنجم   صفحه اصلي

 ده روزي که دنيا را تکان داد (7);
 خاطرات انقلاب از زبان آيت الله مهدوي کني 

گروه گزارش-آيت الله مهدوي کني به عنوان يکي از شاگردان قديمي حضرت امام(ره) داراي پيشينه مبارزاتي ارزشمندي است و مبارزه، زندان، شکنجه، تبعيد و تهديد را بسيار چشيده است. وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي با ساماندهي کميته هاي انقلاب به فرمان امام به ساماندهي نيروهاي نظامي و به تثبيت نظام مقدس جمهوري اسلامي مشغول شد. مدتي نيز در پست وزارت کشور در کابينه شهيد رجايي مشغول خدمت بود و دوره کوتاهي را نيز مسئوليت نخست وزيري ايران را در سال هاي بحراني ابتداي انقلاب برعهده داشت. ليکن ارزشمندترين اقدام او تاسيس دانشگاه امام صادق(ع) بودکه دراين عرصه توانسته است نيروهاي متخصص و متعهدي براي خدمت به نظام جمهوري اسلامي پرورش دهد. ويژگي هاي شخصيتي و جايگاه گذشته و کنوني آيت الله مهدوي کني يقينا از يک سو به شناخت بسياري از حوادث و وقايع تاريخ انقلاب اسلامي کمک مي کند و از سوي ديگر برگ هاي جديدي در تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي خواهد افزود، چرا که بسياري از خاطرات بازگوشده براي نخستين بار توسط وي عنوان شده است. بدون شک آيت الله مهدوي کني از جمله افراد تاثيرگذاري بودکه در روزهاي پرالتهاب انقلاب تاثير بسياري در پيروزي حق بر باطل داشته است.وي پس از پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي بسياري از خاطرات خود رادر گفتگو با فارس بيان کرده که گزيده اي از آن را مي خوانيد .
جو تهران
به طور کلي جو تهران در 15 خرداد42حتي در خيابان هاي بالاي شهر هم متلاطم بود. تهران تعطيل شده بود.تعطيلي نه به آن معنا که مردم اعتصاب کنند و بروند در خانه بنشينند. بلکه مردم به خيابان ها ريخته بودند. غير از آنچه که ما در اطراف ناصرخسرو و بازار مي ديديم و مي شنيديم تظاهرات گسترده عمومي بود و ساعت 9صبح بودکه ما اين خبر را شنيديم. بلافاصله همين خبر که در بازار پخش شد، اول صبح بودکه تازه بازاري ها شروع مي کردند به کار، يک دفعه تمام مغازه ها بسته شد و همه به خيابان ها ريختند. من اوايل خيابان 15 خرداد فعلي بودم، داشتم تلفن مي زدم که اولين پليس را مشاهده کردم ديدم ماشين هاي پليس آژيرکشان آمدند و براي اولين بار بود که ماشين هاي پليس با اين کيفيت و با حمله کذايي در تهران را مشاهده کرده بودم. در آن هنگام من شعار "يا مرگ يا خميني " را شنيدم که در کلمات مردم بود. حالا شعارهاي ديگر را من نشنيدم چون داخل مردم نبودم يکي از دوستان که آنجا روبه روي مدرسه مروي مغازه پيراهن دوزي داشت داخل جمعيت رفت و خودش را براي رساندن مجروحان به بيمارستان آماده کرده بود. خيلي از مجروحان را از طريق همين کوچه به بيمارستان بازرگانان بردند.
آزادي امام
امام(ره) در همين عشرت آباد که پس از انقلاب، پادگان ولي عصر نامگذاري شده است زنداني بودند، پس از مدتي آزاد شدند. مسئله آزادي امام ميان مردم تهران پخش شد و در همان موقع آيت الله محلاتي و آيت الله حاج آقا حسين قمي نيز آزاد شدند و چند روزي در منزل آقاي نجاتي (آقازاده مرحوم حاج آقا حسين قمي) واقع در خيابان شريعتي فعلي مستقر شدند. يادم است که جمعيت زيادي براي ديدن امام مي آمدند. من هم رفتم و چند دقيقه خدمت آقا بوديم. چون جمعيت زياد بود مردم به حالت عبوري مي آمدند و مي رفتند و توقف ممکن نبود. ما بعدازظهر همان روز، باز آمديم که دوباره خدمت ايشان برويم، رئيس پليس تهران که ظاهرا وثوق نام داشت با بلندگو به مردم خطاب کرد:«مردم! متفرق شويد! آقا خسته شده اند، آقايان خسته شده اند، ديگر نمي توانند ملاقات داشته باشند، برويد!»
بازداشت و شکنجه
پيش از بازداشت آيت الله مهدوي کني را به دليل فعاليت هاي سياسي به بوکان تبعيد کرده بودند-در بوکان راحت بودم و مطالعه مي کردم و چيزي مي نوشتم. رودخانه اي در آنجا بود که من عصرها به کنار آن مي رفتم و قدم مي زدم. روزي آماده شده بودم به کنار رودخانه بروم که ناگهان عده اي در مسجد را با لگد باز کردند و گفتند: مهدوي کني تو هستي گفتم بله. يکي کنار من ايستاد و بقيه به اتاق من رفتند و هرچه بود زيرورو کردند.گفتند که ما بايد شما را ببريم. اتفاقا خادم مسجد هم نبود و تنها همسايگان مسجد ديدند مرا سوار جيپ کردند و بردند. مرا به مهاباد بردند. در مهاباد هم يک شب در زندان شهرباني آنجا بوديم که از آنجا مرا به تهران آوردند و به کميته مشترک تحويل دادند که بعد فهميدم موضوع اين دستگيري غير از مسائل قبلي است. دقايقي پس از ورود به کميته مشترک مرا به بازجويي بردند و گفتند شما به سازمان مجاهدين و ديگران پول هايي کمک کرده ايد خودتان بگوييد به چه کسي پول داده ايد. تا مدتي من نمي دانستم که آيت الله طالقاني بازداشت شده اند چون زنداني بودم و از بيرون خبر نداشتم. همان شبي که مرا گرفتند آقايان هاشمي، طالقاني و لاهوتي را هم گرفته بودند. شکنجه ها از همان روز اول شروع شد. همان روز اول از من هر چه پرسيدند گفتم من هيچ ارتباطي با اينها ندارم و نداشتم و پولي که از صندوق مسجد مي داديم خيريه بوده است. آنها بيشتر روي اين قضيه تاکيد مي کردند و مي خواستند من اقرار کنم که پول هايي را که آقاي لاهوتي از من گرفته براي چه بود من هم اعتراف نمي کردم، شکنجه ها هم بيشتر روي اين جريان ادامه داشت. هم شکنجه هاي جسمي بود مثل شلاق و آويزان کردن از سقف و هم روحي بود مثل فحش و تهديدات ناموسي. قريب به دو ماه، قضيه شکنجه و فشار ادامه داشت و پاهاي من زخم شده بود تا 50 روز نمي توانستم حمام بروم و يا پاهايم را بشويم، چون زخم ها خيلي زياد بود و هر روز ما را مي بردند پانسمان مي کردند و مي آوردند. عضدي که معاون فرمانده ساواک آنجا بود گاهي مرا مي ديد و مي گفت مهدوي! بالاخره توي باغ نيامدي تو آخر يک کلمه راست به ما نگفتي. نزديک دو ماه آنجا بودم، پس از دو ماه ما را احضار کردند و از آنجا انتقال دادند. شب بود، چشم هاي مرا بستند و سوار ماشين کردند. وقتي چشمم را باز کردم ديدم با آقايان: منتظري، هاشمي رفسنجاني، مرحوم رباني شيرازي، لاهوتي، انوري و طالقاني در يک اتاق هستيم. پس از حدود دو ماه که در سلول انفرادي بوديم، ديدار دوستان موجب خوشحالي فراوان گشت. آنجا بهداري زندان اوين بود.
17 شهريور 1357
روز 17 شهريور بنا بود که تظاهراتي بشود و جامعه روحانيت هم در اين مورد اعلاميه اي رسمي نداد. حتي دکتر بهشتي وقتي شنيدند که قرار است اجتماعي در ميدان ژاله بشود اظهار بي اطلاعي کردند و اظهار نگراني که چه خواهد شد. در آن زمان چون آقاي يحيي نوري نزديک همان محل، حسينيه و مدرسه داشتند آنجا محل اجتماعات، تدريس و سخنراني هايشان بود، اعلام کرده بودند که 17 شهريور در ميدان 17شهريور فعلي و ميدان ژاله قبلي اجتماعي برقرار خواهد شد. مردم چون آمادگي روحي براي اين کار را داشتند ديگر خيلي توجه نمي کردند که چه کسي اين اعلاميه را مي دهد. وقتي حادثه واقع شد، مردم با من تماس گرفتند که چه بکنيم، من خودم منزل بودم.دوستاني که در حول و حوش آن ميدان بودند مي پرسيدند مردم چه بکنند حمله کرده اند، شهدا و مجروحين زياد هستند. در آن روز شهدا زياد بودند اما روحانيت بنا نداشت چنين حادثه اي واقع شود. حدسي که آن زمان زده مي شد اين بود که دستگاه حکومتي مي خواست از اين جمع سو» استفاده کند و شايد مايل بود چنين جمعي پيدا شود و بعد زهر چشمي بگيرد لذا آنها بدون اعلام قبلي، به عنوان حکومت نظامي مردم را به رگبار بستند و فکر مي کردند که اين آخرين حرکت مردم براي انقلاب خواهد بود و با اين کار مي توانند حرکات مردم و انقلاب را سرکوب کنند در حالي که اين حرکت نه تنها به ضرر دستگاه حکومتي تمام شد بلکه سبب شد تا از آن روز مردم نه تنها منکوب نشوند بلکه حرارت آنها بيشتر و بيشتر شد.
شوراي انقلاب
بعد از 17شهريور 57 شايع شد که مي خواهند امام را از عراق به کويت ببرند تا اين که در 13 مهرماه امام به فرانسه رفتند. در همين ايام بود که بحث شوراي انقلاب مطرح شد. در اين مدت برخي از آقايان همچون خود آقاي مطهري با امام در فرانسه ارتباط داشتند و جريانات را به ايشان مي رساندند. دو موضوع قبل از انقلاب مورد بحث قرار مي گرفت، يکي تشکيل حزب و ديگري شوراي انقلاب که تقريبا سه ماه قبل از انقلاب به دستور امام تشکيل گرديد. مسئله تشکيل شوراي انقلاب در آن زمان چيز بسيار هراسناکي بود، البته خطرناک هم بود که در آن زمان تعدادي روحاني و غيرروحاني به عنوان شوراي انقلاب، يعني انقلاب عليه دستگاه جمع بشوند و به منظور تاسيس دولت انقلاب تشکيلاتي درست کنند. همانگونه که اشاره شد در آن زمان شهيد مطهري بيشتر از همه در ارتباط با امام بودند. بعد هم جناب آقاي بهشتي بودند که افراد را به امام پيشنهاد مي دادند و ايشان هم اگر مي پذيرفتند بعد به آنها اعلام مي کردند. ظاهرا اولين اعضاي شوراي انقلاب شش نفر بودند: بنده، آقاي اردبيلي، آقاي باهنر، آقاي بهشتي، آقاي مطهري و آقاي هاشمي رفسنجاني و نفر هفتم جناب آقاي خامنه اي بودند. خودشان گفتند من جزو هفت نفر اوليه بودم ولي چند روزي از مشهد ديرتر آمدم.
تاسيس حزب جمهوري اسلامي
از جمله بحث هايي که آقايان در ملاقات با امام (ره) مطرح مي کردند تشکيل حزب بود. قبل از انقلاب، آقاي بهشتي پيشنهاد حزب را دادند و قبل از انقلاب، اساسنامه حزب نوشته شد، در اين باره ياد دارم روزي گروهي ازعلما در منزل ما بودند که بحث حزب مطرح بود. ابتدائا در جلسه منزل ما اساسنامه حزب خوانده شد و قرار بود براي تکميل بحث جلسه اي در منزل يکي از آقايان در خيابان 17 شهريور تشکيل شود. من آن وقت يک پيکان داشتم که خودم رانندگي مي کردم. آقايان را سوار کردم که به آن منزل برسانم. اساسنامه حزب هم داخل ماشين بود. نزديک ميدان امام حسين پليس جلوي ما را گرفت و ما را به کلانتري برد. ابتدا گمان مي کرديم آنها به تاسيس حزب از سوي ما پي برده اند چون ما را به کلانتري بردند. اتفاقا آن پليسي که جلوي ماشين نشست و ما را به کلانتري مي برد اساسنامه را گرفت و خواند، ولي چيزي نفهميد چون، يک نگاهي به آن کرد و دوباره آن را جلوي داشبورد گذاشت. ما نزديک کلانتري پياده شديم. من آن را برداشتم و لاي يک روزنامه گذاشتم و چون نمي خواستم در ماشين بماند و ممکن بود که آنها ماشين را بازرسي کنند. وقتي به اتاق رئيس کلانتري وارد شديم کسي در اتاق نبود. من ديدم عکس شاه آنجاست بي درنگ اساسنامه را پشت عکس شاه پرت کردم. حدود يک ساعتي ما را نگه داشتند و بالاخره پس از تماس با ساواک ما را آزاد کردند و خدا خواست که ما بازداشت نشويم و البته براي ما معلوم هم نشد که چرا ما را به کلانتري بردند.
ورود امام (ره) به ايران و تشکيل کميته استقبال
امام (ره) پس از مدتي توقف در پاريس، عازم تهران شدند. دولت بختيار مانع ورود امام (ره) شد و فرودگاه ها را بست. به دنبال اين اقدام، آقايان علما از بلاد مختلف به دانشگاه تهران آمدند و در مسجد دانشگاه تهران تحصن کردند. بنده چون در کميته استقبال بودم در آنجا تحصن دائم نداشتم. اين تحصن به خاطر اعتراض به دولت در جلوگيري از ورود امام (ره) بود. بنده چون عضو شوراي انقلاب بودم کارهاي مربوط به کميته را زير نظر داشتم و بعضي از کارها را نيز غيرمستقيم هدايت مي کردم. در مدرسه رفاه (محلي که امام (ره) پس از ورود به ايران چند روزي را در آنجا ساکن بودند) تلفن ها را جواب مي داديم و براي تنظيم امور هم شرکت مي کرديم. تلفن هايي هم از سران رژيم سابق مي شد. تلفن مقدم و طوفانيان (از سران نظامي و وفاداران به شاه) را يادم هست. طوفانيان تهديد به بمباران محل اقامت امام (ره) را مي کرد، ولي مقدم از راه محبت و دوستي سخن مي گفت. خوب ياد دارم شخصي با صداي کلفت و خشن به مدرسه رفاه تلفن کرد و ما را تهديد به بمباران کرد. من به او گفتم ما از اين تهديدها هراسي نداريم. ما شاگردان آن امامي هستيم که لرزه به اندام شاه انداخت و او را فراري داد، ما بيدي نيستيم که از اين بادها بلرزيم. هر کاري مي خواهيد بکنيد. اتفاقا روز 22 بهمن از راديو، صداي همين مرد را شنيدم که التماس مي کرد و سوره «قل هوالله» را مي خواند و اظهار عجز مي کرد و با انقلاب دست بيعت داد و خود را به نام طوفانيان معرفي کرد.
يک خاطره
پيش از بازگشت امام (ره) از پاريس و روز دهم بهمن ماه هنگام اذان ظهر من به همراه چند نفر و خانواده هايمان از ميدان آزادي که براي آرام کردن مردم رفته بوديم با يک ماشين ميني بوس برمي گشتيم. به پيچ شميران که رسيديم، گاردي ها جلوي ما را گرفتند علت اش هم اين بود که جلوي ماشين ما بلندگو بود. ما آن را جلوي شيشه گذاشته بوديم و دقت نکرده بوديم که بلندگو را پائين بگذاريم تا ديده نشود. بلندگو را که ديدند آمدند جلوي ماشين را گرفتند و گفتند از کجا مي آييد و به کجا مي رويد فرمانده آنها بلندگو را زير پا له کرد و سپس از در ماشين بالا آمد.بچه هايي که همراه ما بودند، همان برادر آيت و آقاي ديانت زاده و حميد نقاشان بودند. آقايان نقاشان اسلحه کمري داشت. آن را زير پاي زن ها در عقب ماشين انداخت. اگر مي گشتند پيدايش مي کردند، ولي خدا خواست که سراغ خانم ها نرفتند. اين دو سه نفر را از ماشين پياده کردند. من ديدم که سربازان تحت فرمان او با سر نيزه، آيت و هادي ديانت زاده را مي زدند به حدي که پشت آنها را زخم کردند و مرتب فحش مي دادند. من روي صندلي جلو نشسته بودم که آن فرمانده گاردي لوله ژ3- را به پيشاني من گذاشت. زن ها و بچه ها گريه مي کردند و «يا امام زمان» مي گفتند، چون بچه هاي من همراهم بودند، همه فرياد مي کردند که بابا را کشتند، ولي نمي دانم چه شد که او مرا به عنوان سيد خطاب کرد و شايد خدا خواست که او عمامه مرا سياه ببيند. چون عمامه من سفيد بود و من تعجب مي کنم چگونه يک ايراني سيد و غيرسيد را تشخيص نمي دهد، در هر حال به من گفت سيد! اگر به خاطر عمامه جدت نبود الآن مغزت را متلاشي مي کردم. بالاخره عمامه جد سادات ما را نجات داد و شايد من در واقع از سادات و حداقل فرزندان روحاني پيامبر اکرم (ص) باشم و سپس از ماشين پياده شد و گفت ما کشور را تحويل خميني مي دهيم، ولي پيش از آن تمام شما را قلع و قمع خواهيم کرد و شايد مقصودش آن بود که تا شما را از ميان برنداريم کشور را تحويل امام خميني نمي دهيم. به هر شکل امام آمدند و تلاش مردم و خون شهدا را به ثمر نشاند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان

ارسال نظر
  نام (اختیاری)
  پست الکترونیک(اختیاری)
  آدرس وبسایت یا وبلاگ (اختیاری)
نظرشما
 
    کد امنیتی
 
نظرات خوانندگان

صفحه اول
سياسي
ورزشي
جامعه
حوادث
اقتصادي
ايران زمين
نفت و انرژي
گزارش
گوناگون
ايران و جهان
فرهنگ و هنر
صفحه اصلی - شناسنامه ابتکار - آرشیو ابتکار - ارتباط با ما - درخواست اشتراک - پیوندها - جستجوی پیشرفته