جستجو
  نسخه شماره 1329 - 1387/08/11 - 11 آبان 1387 –2 ذيقعده 1429 - 1 نوامبر 2008 - سال پنجم   صفحه اصلي

 2 خواهر نوجوان در دام همسايه شيطان صفت 

با مفقود شدن دو خواهر، پدربي تاب و نگران موضوع را به پليس اطلاع داد و ماموران انتظامي با دستگيري زن همسايه به عنوان مظنون اعضاي باند اغفال دختران جواندستگير شدند و مشخص شد زن همسايه  با اغفال دختران، آنها را در اختيار 5جوان هوسران و شيطان صفت قرار مي داده است.پدرم کارگر ساده اي است و شبانه روز در تلاش است تا هزينه زندگي خانواده پنج نفره اش را تامين کند. من بچه بزرگ خانواده هستم و يک خواهر کوچکتر و يک برادر دارم. هميشه از پدرم انتظارات زيادي داشته ام و او هم هيچ وقت سعي نکرده است که مرا با زبان خوش قانع کند.البته تا يادم نرفته است، اين را هم بگويم که لجبازي و غرور، بالاخره کار دستم داد و آينده خودم و خواهرم تباه شد.
در آرزوي داشتن تلفن همراه
چند ماه قبل يکي از همکلاسي هايم براي خودش تلفن همراه خريد. او هر وقت مرا مي ديد با غرور گوشي اش را از داخل کيف درمي آورد و با آن تماس مي گرفت و يا خودش را سرگرم پيامک  ها مي کرد. از اين حرکت زهره خيلي بدم مي آمد و آرزويم اين بود که من هم يک تلفن همراه داشته باشم. حتي يک بار يک ماشين حساب شبيه گوشي تلفن خريدم. دوستم وقتي آن را ديد مرا مسخره کرد و به همه بچه هاي کلاس گفت شماره تلفن سميرا را يادداشت کنيد: زهره آن روز اعصابم را خرد کرده بود. با عصبانيت به خانه رفتم و کيف مدرسه را به گوشه اي پرت کردم. مادرم که از اين حرکت تعجب کرده بود، پرسيد چرا اين قدر ناراحت هستي، اتفاقي افتاده است؟ من از او خواستم که به پدر بگويد برايم تلفن همراه بخرد.
دست خالي پدر
سرشب بود که پدرم خسته و کوفته از سرکار برگشت. او موتورش را کنار حياط پارک کرد و آبي به دست و صورتش زد. او پس از خوردن يک ليوان چاي، همان طور که دراز کشيده بود به خواب رفت. ساعت 9شب بود که مادرم او را براي شام از خواب بيدار کرد. پدرم درحالي که چشم هايش سرخ شده بود، پاي سفره نشست و هنوز چند لقمه نخورده بود که مادر سر صحبت را باز کرد و گفت: سميرا تلفن همراه مي خواهد. هرجور شده است بايد يکي برايش بخريم. با اين حرف انگار آتش به زير خرمن خستگي پدرم زدند. خشم او شعله ور شد و به زمين و زمان بد و بيراه مي گفت. او درحالي که قاشقش را به وسط سفره کوبيد، رو به من کرد و با عصبانيت گفت: من همين طوري هم زير بار خرج زندگي و قسط ها کمرم شکسته است. صبح تا شب مجبورم جان بکنم تا شکم شما را سير کنم. آن وقت تو به جاي اينکه درس هايت را خوب بخواني، تلفن همراه مي خواهي؟ خجالت نکش، هرچه کم و کسري داري از کباب بوقلمون گرفته تا طلاي 24عيار به مادرت سفارش بده تا نوکرتان برايت مهيا کند. در آن لحظه وقتي به چهره خسته و دست هاي پينه بسته پدرم که با تيزي آجر و سيمان زخمي شده بود، نگاه کردم از خجالت سرم را پايين انداختم و به داخل اتاق رفتم. از اينکه پدرم را ناراحت کرده بودم، سرم درد گرفت و تصميم گرفتم تا با تهيه هديه يي کوچک از او معذرت خواهي کنم.
زن همسايه دايه بهتر از مادر شد!
صبح روز بعد وقتي از خانه بيرون آمدم تا به مدرسه بروم، زن همسايه مان را ديدم. "شهلا" که از شوهرش جدا شده بود و به تنهايي زندگي مي کرد، مرا صدا زد و گفت: ديشب چه سر و صدايي راه  انداخته بوديد. پدرت راست مي گويد. او کارگري ساده است و توان خريد تلفن همراه را ندارد، اما تو ناراحت نباش. من تصميم گرفته ام يک خط تلفن همراه به تو هديه بدهم به شرط اينکه به کسي چيزي نگويي. زن همسايه که مثل يک مار خوش خط و خال احساسات مرا محاصره کرده بود، ادعا کرد: سميرا جان، من فرزندي ندارم اما تو را مثل بچه خودم مي دانم و هر کاري که از دستم بربيايد انجام مي دهم. بعدازظهر به خانه ام بيا تا هديه ناقابل را به تو تقديم کنم. من آن روز خوشحال به مدرسه رفتم و براي بعد از ظهر لحظه شماري مي کردم. افسوس که يک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که چرا زن همسايه دايه مهربان تر از مادر شده است.
شروع مزاحمت هاي تلفني
آن روز بعدازظهر طبق قرار قبلي با خواهر کوچکم سمانه به خانه همسايه رفتيم و شهلا يک گوشي تلفن همراه به من داد و تاکيد کرد که پدر و مادرم و هيچ کس ديگر از اين موضوع نبايد مطلع شوند. يکي، دو روز گذشت و تا از خانه بيرون مي آمدم زنگ تلفن همراه به صدا درمي آمد. پسر جواني که خودش را "افشين" معرفي مي کرد، مدام مزاحم مي شد و من به خاطر اينکه جلوي دوستم زهره قيافه بگيرم، با آن فرد غريبه صحبت مي کردم. اين اشتباه باعث شد تا ارتباط من و افشين ادامه پيدا کند و حتي چند بار هم با يکديگر قرار ملاقات گذاشتيم. او خودش را عاشق و دلباخته نشان مي داد و مي گفت اگر يک روز تو را نبينم، مي ميرم.اين پسر جوان پيشنهاد ازدواج داد و اجازه خواست تا با خانواده اش به خواستگاري ام بيايد اما من که مي دانستم پدرم اصرار دارد که بايد درسم را بخوانم و با اين ازدواج مخالف است، موضوع را به او گفتم.
فرار از خانه به بهانه ازدواج
افشين که انگار منتظر شنيدن اين حرف بود، خيلي خونسرد گفت: اگر دو، سه روزي از خانه بيرون بزني و با من بيايي تا در جايي مخفي شويم، آن وقت پدرت از ترس آبرويش هم که شده،  مجبور است با ازداج ما موافقت کند. آن روز افشين برابر نقشه قبلي اش توانست با چرب زباني فريبم دهد. ما دو روز بعد با هم فرار کرديم و او مرا با خود به مشهد آورد. سپس در يک منزل قديمي که متعلق به يکي از آشنايان آنها بود،  مخفي شديم. چند روز گذشت. در اين مدت باورم شده بود که همسر او هستم.
گرفتار در دام 
يک روز افشين براي خريد از آن خانه لعنتي بيرون رفت اما پس از چند دقيقه با 3جوان ديگر برگشت. از او پرسيدم اينها را چرا به اين خانه آورده اي؟ او درحالي که لبخند مي زد، جواب داد: اينها دوستان من هستند. آمده اند اينجا تا ما تنها نباشيم. در آن لحظه وقتي به چشمان افشين نگاه کردم، ترس عجيبي به دلم افتاد.حدسم درست بود چون آنها با توسل به زور و تهديد مرا مورد آزار و اذيت قرار دادند و... پانزده روز ديگر هم گذشت. کسي که قرار بود با من ازدواج کند،  با همدستي 3دوست شيطان صفت خود مرا به دام کريستال انداخت و هستي ام را به باد داد.
سمانه هم طعمه شهلا شد
بعد از فرار من پدر و مادرم که نمي خواستند اقوام و آشنايان متوجه موضوع شوند، چند روز تحمل کردند و موضوع را به پليس اطلاع ندادند. در اين مدت شهلا، خواهر کوچکم را به خانه اش مي برد و به او مي گويد تو تنها کسي هستي که از جريان تلفن همراه و فرار خواهرت اطلاع داري. اگر پدرت از اين موضوع بويي ببرد تو را مي کشد. پس بهتر است با من بيايي تا تو را هم به جايي ببرم که سميرا مخفي شده است. او سمانه را با اين حيله به اتفاق پسري جوان راهي مشهد کرد، اما طبق نقشه شهلا،  خواهر 13ساله ام نيز در خانه اي ديگر طعمه چند جوان هوسران شد.
20 روز بعد
من که در دام کريستال گرفتار شده بودم و نمي دانستم سمانه در مشهد است، آرزو مي کردم هرچه زودتر از آن خانه لعنتي رهايي پيدا کنم. يک روز افشين درها را رويم قفل کرد و بيرون رفت اما وقتي برگشت با کمال ناباوري خواهرم را همراه او ديدم. به طرف سمانه دويدم و درحالي که اشک مي ريختم، پرسيدم تو اينجا چه کار مي کني؟ او که ناي حرف زدن نداشت، به سختي جواب داد: آتش اشتباهات تو مرا هم سوزاند. تو، هم خودت را بيچاره کردي و هم سرنوشت مرا به بازي گرفتي. در آن لحظه هيچ جوابي نداشتم که به خواهرم بدهم. ما فقط همديگر را در آغوش گرفتيم و دلتنگ و خسته اشک ريختيم.
شکايت پدر و دستگيري شهلا
با مفقود شدن خواهرم، پدرم بي تاب و نگران موضوع را به پليس اطلاع داد و ماموران انتظامي در کمتر از چند ساعت، شهلا را به عنوان مظنون دستگير کردند. او در بازجويي هاي پليس اعتراف کرد که من و خواهرم را به چند پسر جوان تحويل داده است. همان روز پليس به خانه اي که ما در آن زنداني شده بوديم، وارد شد و با دستگيري 5جوان حيوان  صفت، ما به شهر خودمان منتقل شديم.
شهلا سردسته باند بود
فرمانده پليس نيشابور در ارتباط با اين پرونده بيان داشت: اشتباه پدر و مادر سميرا اين بود که در گزارش موضوع به پليس تاخير کردند و اين مساله باعث شد تا زن همسايه دختر ديگر اين خانواده را نيز طعمه نيات پليد خود قرار دهد. سرهنگ ابوالقاسم باروح افزود: با اعلام موضوع ناپديد شدن دو خواهر به پليس، تيم هاي کنترل و عمليات اقدامات وسيع اطلاعاتي را در اين رابطه آغاز کردند و نتيجه تحقيقات نشان داد که سميرا و سمانه با زن همسايه ارتباط داشته اند. لذا شهلا که به تنهايي زندگي مي کند به عنوان مظنون دستگير شد و در برابر شواهد و ادله غيرقابل انکار اعتراف کرد، سردسته باندي است که با اغفال دختران، آنها را در اختيار 5جوان هوسران و شيطان صفت قرار مي داده است.اين مقام انتظامي خاطرنشان کرد: تمامي اعضاي اين باند دستگير شده اند و با دستور مراجع قضايي تحقيقات ويژه  دراين خصوص ادامه دارد.


نسخه چاپي ارسال به دوستان

ارسال نظر
  نام (اختیاری)
  پست الکترونیک(اختیاری)
  آدرس وبسایت یا وبلاگ (اختیاری)
نظرشما
 
    کد امنیتی
 
نظرات خوانندگان

صفحه اول
سياسي
ورزشي
جامعه
حوادث
اقتصادي
ايران زمين
نفت و انرژي
بانك و بيمه
گوناگون
ايران و جهان
فرهنگ و هنر
صفحه اصلی - شناسنامه ابتکار - آرشیو ابتکار - ارتباط با ما - درخواست اشتراک - پیوندها - جستجوی پیشرفته