جستجو
  نسخه شماره 1026 - 1386/07/05 -   صفحه اصلي

 سبک بالان خراميدند و رفتند 

يه چند وقتيه حال و هواي خوبي ندارم. پريشونم و سرگردان. انتظار اتفاقي را مي کشم که نمي دونم سرانجامش چي ميشه. نمي دونم چي شده، حسابي دلتنگم. درعين شلوغي اطرافم، يه حس تنهائي عجيبي دارم. گاهي اوقات، دنبال يه فرصت و يه جاي خلوت، خيلي دور از اين فضاي دنياي بي وفا مي گردم تا در خلوت خويش بتونم تا اونجائي که توان دارم گريه کنم.
 نمي دونم !!
شايد اين گره از حلقومم باز بشه و بغضم بترکه.
حس غريبيه!
 وقتي گذشته رو مرور مي کنم، حسابي خودمو مغبون مي بينم. چه متاعهاي گرانبهائي را ارزان فروختم. خيلي نازلتر از خاشاک کوچه و بازار.يه روز از همين روزا که تو همين حس و حال بودم، براي طي مسيري سوار يه ماشيني شدم. غرق در افکار خود بودم که نواي آشنائي گوشم رو نوازش داد: سبک بالان خراميدند و رفتند...مرا بيچاره ناميدند و رفتند
آقا رسالت مي خوره ؟
آره بيا بالارشته افکارم براي ثانيه هائي از هم گسست اما دوباره به حالت قبل برگشت.
سواران لحضه اي تمکين نکردند... ترحم بر من مسکين نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند... فغان ها کردم اما بر نگشتند
اسير و زخمي و بي دست و پا من... رفيقان اين چه سودا بود با من
رفيقان رسم همدردي کجا رفت... جوانمرادان جوانمردي کجا رفت
آقا اين چيه گذاشتي ؟ دلمون گرفت ! يه نوار شاد نداري بذاري؟
- چيه ؟ هنوز سوار نشده صاحب ماشين شدي؟ وايسا با هم بريم داداش !
هر کي يه جوري حال مي کنه! ما هم اينجوري حال مي کنيم.!! ايرادي داره ؟
راننده ولوم ضبظ شو کمي بيشتر کرد و راه را ادامه داد
مرا اين پشت مگذاريد بي پا... گناهم چيست پايم بود در خواب
اگر دير آمدم مجروح بودم... اسير قبض و دست روح بودم
در باغ شهادت را نبنديد...به ما بيچارگان زان سو نخنديد
رفيقانم دعا کردند و رفتند...مرا زخمي رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم... دعا کردم سرگردان بمانم
فضاي داخل ماشين بسيار سنگين شده بود. احساس خفگي مي کردم. تمام بدنم درد مي کرد. يه حس غريبي بود. ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بي اختيار بغضم ترکيد. نا خواسته با صداي بلند گريه کردم
 آقا حالتون خوبه ؟ چي شد يهو اينطوري شديد؟ ميخواي ببرمت بيمارستان؟  
شرايط خوبي نبود. با اصرار از راننده خواستم منو بين راه پياده کنه. يه لحظه يادم رفت کجام. اما زماني بخود آمدم که خودمو کنار بوستاني ديدم. بلافاصله روي نيمکتي در اون نزديکي نشستم. عرق سردي بر پيشاني ام نشسته بود. دقايقي بعد، ادامه آن نواي دل انگيز و آشنا در گوشم طنين انداز شد.
شهادت نردبان آسمان بود... شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند اين نردبان را... چرا بستند راه آسمان را
مرا پايي به دست نردبان بود... مرا دستي ز بام آسمان بود
شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم... رودر رو سياهم شرمگينم
مرا اسب سفيدي بود روزي... شهادت را اميدي بود روزي
در اين اطراف دوش اي تو بودي... نگهبان ديشب اي غافل تو بودي
مرا اسب چموشي بود روزي... شهادت مي فروشي بود روزي
شبي چون باد بر يالش خزيدم...زسوي خانه  ساقي دويدم
چهل شب راه را بي وقفه راندم...چهل تفسير تا پي نامه خواندم
گمانم خانه  ساقي همان جاست... ببين اي دل چقدر اين قصر زيباست
دلم تا دست بر دامان در زد... دودستي سنگ شيون را به سر زد
نگاهم به در ميخ آنقدر کوفت...اميدم مشت نا اميدي به در کوفت
چه دردست که در فصل اقاقي... به روي عاشقان در بسته ساقي
بر اين در واي من قفلي لجوج است... بجوش اي اشک هنگام خروج است
خدايا ! يعني مي تونم اين راه عقب مانده رو جبران کنم؟ احساس کردم خيلي قافيه رو باختم.
در ميخانه را گيرم که بستند... کليدش را چرا يارب شکستند
دعا کردم در زندان بمانم... دعا کردند سر گردان بمانم
من آخر طاقت ماندن ندارم... خدايا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند يارب خسته باشد... در لطف تو تا کي بسته باشد
يعني مي شه اين در باز بشه و منم راه بدن؟
بيا باز امشب اي دل دل بکوبيم... بيا اين بار محکم تر بکوبيم
الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان لا اله الا الله
با شنيدن صداي ملکوتي اذان مغرب از بلندگوي مسجد، متوجه وقت نماز مغرب شدم. از جاي برخاستم و به سوي مسجد حرکت کردم. در حالي که آن نواي دل انگيز هنوز هم در گوشم شنيده مي شد:
مکوب اي دل به تلخي دست بر دست...در اين قصر بلور آخر کسي هست
بکوب اي دل که اين جا قصر نور است... بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
پس از اداي نماز مغرب و عشا» حال و هواي ديگري داشتم. ديگه دلتنگ نبودم.
يه سفر کوتاه معنوي به درون خويش نمودم و کسب يه انرژي تازه حالمو عوض کرد.
فکر کردم براي استمرار وجود اين انرژي بايد هر از چند گاهي باطري وجودمو شارژ کنم تا حال و هواي موجود محفوظ بمونه. سر تعظيم بر آستان ربوبيت فرود آورده و سجده شکر بجاي آوردم و از اينکه هنوز هم خداي مهربون لطفشو از من دريغ نمي کنه خوشحال و اميدوار به سمت خانه به راه افتادم.
ir.persiandlog.Akherat


نسخه چاپي ارسال به دوستان

ارسال نظر
  نام (اختیاری)
  پست الکترونیک(اختیاری)
  آدرس وبسایت یا وبلاگ (اختیاری)
نظرشما
 
    کد امنیتی
 
نظرات خوانندگان

نگاه ويژه
صفحه اول
سياسي
گوناگون
جامعه
حوادث
اقتصادي
شهرستان
ورزشي
قرآن
وبلاگستان
ايران و جهان
فرهنگ و هنر
طالع بيني روزانه
صفحه اصلی - شناسنامه ابتکار - آرشیو ابتکار - ارتباط با ما - درخواست اشتراک - پیوندها - جستجوی پیشرفته