مسلما تاکنون در مورد اينکه به اصطلاح mebia grassroots تسلط رسانه هاي غالب و حاکم را به چالش مي کشند. زياد شنيده ايم اما حکايت وبلاگ معلم کوچکترين مدرسه جهان که پست هاي وبلاگش را از روستايي دور افتاده مي نويسد و تحسين و توجه بسياري را برانگيخته است، نمونه اي عيني از اين حقيقت است. عبدالحميد شعراني سربازمعلم 21ساله اي است در روستاي جمال آباد کالو از توابع بندر دير در استان بوشهر، او چهار شاگرد دارد که دو به دو خواهر و برادر هستند و البته نام خانوادگي همه آنها يکي است. مهدي کلاس اولي، پريسا کلاس دومي، حميده چهارمي و حميد کلاس پنجمي تمام شاگردان روستايي هستند که 40 نفر جمعيت دارد و شغل همه مردان روستا ماهيگيري است. با تقسيم زنگ هاي کلاس به هر کدام از شاگردان در روز 45 دقيقه وقت اختصاص داده مي شود براي درس دادن و درس پرسيدن و حل مساله و البته از وقتي مدرسه کامپيوتردار هم شده است کلاس فوق العاده کامپيوتر هم برايشان گذاشته مي شود. زنگ هاي ورزش را هم در کنار دريا که تا مدرسه فقط 10متر فاصله دارد، مي گذرانند.چه چيزي مدرسه اي در روستايي دور افتاده را به عنوان کم جمعيت ترين مدرسه ايران مشهور کرده است. بدون شک وبلاگ اين سرباز معلم جوان يعني "دير تش باد":از سگ بدقواره تا مشق نانوشته مهدي...!بهمن هم دارد رخت بر مي بندد و از روستا مي رود... براي سگ هاي روستا ديگر غريبه نيستم.. آن ها مرا شناخته اند و مي دانند من نه دزد بزهاي ننه اکبر هستم و نه خرما دزد نخلستان حاج عباس...من معلم بچه هاي روستايشان هستم.. مطمئنم که اين موضوع را فهميده اند. اين را در نگاه سگ بدقواره سياه زشت مختار(پسر بزرگ روستا) ديدم.. امروز صبح بجاي اينکه با ديدن من دنبالم کند يا سر و صدايي راه بيندازد تنها با يک سر تکان دادن(شايد سلام کردن) به استقبالم آمد و بعد آرام در زير درخت کنار بزرگ خوابيد... هوا ابري است و بوي بهار مي آيد.. اينجا بهار زود مي آيد و زود مي رود...(به اندازه يک پلک بهم زدن)...حسين از من خواسته تا دوستانم را در عيد نوروز به ديدن روستايشان که انصافا مناظر زيباي طبيعي دارد دعوت کنم.. او مي گويد: ما و خانواده هايمان آمادگي پذيرايي از همه را داريم... تازه اينجا تا جزيره راهي نيست(جزيره اي پر از لاک پشت و...) از مهدي کلاس اولي که امروز کلاه يشمي به سر دارد مي خواهم تکليفش را روي ميزم بگذارد تا ببينم و امضا» کنم! مهدي در حالي مدادش مي تراشد که تنها 10 سانتيمتر از آن باقي مانده است...! دفترش را هل مي دهد روي ميزم و آرام جايش مي نشيند. رنگ عوض کردن متوالي مهدي مرا متوجه مي کند که کاسه اي بايد زير نيم کاسه باشد! وقتي مشق مهدي را وارسي مي کنم مي بينم مهدي مشقش را نيمه کاره نوشته! مهدي هيچ چيز نمي گويد و آرام به چشمان من زل مي زند تا ببيند من چه کار مي کنم...! حميده خواهر بزرگ مهدي کلاس پنجم است، از او دليل ناقص نوشتن مشق مهدي را سئوال مي کنم و مي گويم چرا در خانه با او کار نمي کني؟ حميده در حالي که چشمانش را براي مهدي قرمز مي کند مي گويد: اجازه من نمي دانم درس و مشق خودم بنويسم يا از مادرم املا» بگيرم(مادرش کلاس نهضت مي رود) يا به مهدي در درس هايش کمک کنم.... نمي دانم اما هيچ جوابي براي اين سئوال حميده نداشتم...!
com.dlogfa.bayyertashdab