(سوم خرداد و خرمشهر)
آن روز را به ياد ندارد.وقتي خرمشهر آزاد شد، کودکي يکساله بود که تازه ياد گرفته بود راه برود....
نه از جنگ چيزي مي فهميد، نه از صلح، نه مي دانست خرمشهر کجاست و نه آبادان، تازه توانسته بود افتان و خيزان، اتاقش را که اسباب بازيها و تخت کوچکش در آن قرار داشت را کشف کند!زبانش هم که باز نشده بود، بابا و مامان و چند کلمه دست و پا شکسته را زمزمه مي کرد، شايد هم در خيال کودکانه خود تمام جهان را کشف کرده بود!...
روزها و ماهها و سالها گذشت و بزرگ و بزرگتر شد و کم کم فهميد که دنيا، کوچکتر از آن است که فکر مي کرده.دبستان و راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه هم با تمام افت و خيزهاي خود آمدند و رفتند.در اين سالها ياد گرفت تا بخواند، ببيند، بشنود و آنگاه بگويد و بنويسد.از روزها و ماهها و سالهاي گذشته خاطرات زيادي را چه خوب و چه بد به ياد مي آورد.اما بعضي روزها را هيچگاه فراموش نکرده است.بعضي روزها براي او درس عبرتي بوده و در بعضي از روزها شايد عبرت ديگران.گاهي گريان شده و گاهي خندان.گاهي بي حال و حوصله و گاهي پر جنب و جوش....
بعضي کلمات هم برايش غريب بودند.گاهي کلمه اي در ذهن او همچون کتابي ناتمام ورق مي خورد و او سعي مي کرد تا آن را در ضمير خود خلاصه نويسي کند.اما هر روز و هر ماه و هر سالي که مي گذشت کتاب قطور تر مي شد و خلاصه نويسي سخت تر....
هميشه جبهه، خاکريز، سربند، پوتين، چفيه، پلاک، دفاع، نبرد، شهيد، جانباز و دهها و شايد صدها کلمه و عبارت همنشين با اين کلمات، ذهنش را به بازي گرفته بود، اما واژه خرمشهر حال و هواي ديگري داشت، به خصوص که خرمشهر خونين شهر شده بود....
خرمشهر يک شهر نيست.
خرمشهر يک ملت است.
خرمشهر يک کشور است.
خرمشهر يک فرهنگ است.
خرمشهر يک عقيده است.
خرمشهر يک نماد است.
خرمشهر يک فرهنگ است.
خرمشهر يک درس است، درسي براي هميشه.و معلمان اين درس گمناماني بودند و هستند که عاشقانه و دليرانه از چنگال دشمن نجاتش دادند و رهايي اش بخشيدند....
پس بايد او را شناخت.همه چيز او را.و بايد ساختش، نه به خاطر آنکه يک شهر جنگ زده است، به خاطر آنکه يک درس است، درسي براي من و تو.
از وبلاگ بچه هاي قلم